خرید بک لینک
سلام. این منم.خود خود من.خوبم.ساده،مهربان،مصمم و با اراده ،کمی مغرور ،اما فقط کمی.زود رنجم اما کینه ای نیستم .دقت را دوست دارم،اگر بگویند بین دقت و هوش بالا کدام را میخواهی ،میگویم دقت. از دنیا چیز زیادی نمیخواهم جز همان چیزی که اکثریت میخواهند .مسیرم طولانی و سخت است ،برای این مسیر همراهی میخواهم خوب و خوش اخلاق،مهربان و مغرور و باهوش اما زیاد دقیق نباشد طوری نیست! بساز باشد و صبور ،همین.اگر هم اینگونه پیدا نشد نمیخواهم! تنهایی را همیشه دوست ندارم.با جمع بودنم بهتر است.زیاد حرف نمیزنم.نقطه قوتم پشتکارم است .هر چه خواستم از نوع معقولش بدست آوردم. خدا همه چیزم است و این برایم کافی است! این منم ، راستی تو خودت هستی؟!

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 9:10

تازه دارم پزشکی را لمس میکنم.تازه واردخط مقدم آن شده ایم.تو و بیماری که جز تو کسی را ندارد.گاهی شاکی گاهی راضی! بیشتر اما شاکی!! دلت میسوزد اما دلسوزی وسیله است نه وظیفه .بیمارت را ببین.خوب نگاهش کن،تو دستان خدایی در زمین ،بر بالینش هر آنچه هستی نباش،بهترین خودت باش.رنجش را کم کن ،نه با دارو این آخرین راه است.دکتر که می آید بیمار خیالش راحت میشود،نا امیدش نکن. ۲۰نفری میشویم.شلوغ و زیاد هستیم،خوب نیست ولی چاره ای هم نیست.راه می افتیم به دنبال استاد و در به در دنبال بیمار میگردیم.پیدایش که میکنیم به خود میگوییم ای کاش پیدایش نمیکردیم،دیابت دارد.ناراحتی ریوی دارد .کیسه صفرایش را هم در آورده بودند.اضافه وزن و به سختی نفس میکشید.اینجاست که میگویی؛ «یا من اسمه دوا و ذکره شفا»

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 9:10

بزن باران هوای حوصله ام نیست ! بزن باران .مرا به گذشته ببر.از مدرسه که می آمدیم آب در کفشهای رنگ و رو رفته مان میرفت و پایمان یخ میکرد.عمدا در چاله های پر آب میدویدیم،چه بی رحم بودیم ما وقتی میدانستیم مادر چه حرصی میخورد.به خانه که میرسیدیم غذا به روی چراغ نفتی بود.اتاق گرم و او کنار چراغ نشسته بود و میبافت.جوراب خیسمان را در می آورد و پاهامان را با دستانش گرم میکرد و باز حرص میخورد.دست های خیس مان را روی همان چراغ نفتی سبز گرم میکردیم و چه لذتی داشت خوابیدن کنار همان چراغ سبز .بی خیال از هر دو جهان،لذت زندگی در لحظه بود.آه از این عقل مصلحت اندیش.ای کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم! + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 22:1&nbsp توسط ع.طهماسبی |

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 9:10

بازیچه این ذهن پر از عشق تفسیر هیاهوی دل فاصله ها بود/ زنجیر تبسم ز خیال دل ایام چون زنگ بر آویخته که با قافله ها بود/ دی شد که غم روز وصال از شب تیره رو کرد به هر چهره که با فاضله ها بود/ ای دیده چه شد کز گذر عمر گردی به تو آمد که تورا کاشفه ها بود/ با چون و چرا بهر نصیحت چه توان گفت چون راز مگوی تو مرا خاطره ها بود/ تردید نباشد ز تو ای روی دل افروز چون دلبری آمد ز قفا وسوسهها بود/ ای ماه مرا روی تو از چشم عنایت پنهان شده و باز شد و کامله ها بود/ بگذر که گذشت تو از این روی پریچهر تجدید حیات تو و این ثانیه ها بود/ ع.طهماسبی

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 8:36

شنبه دانشگاه نرفتم.اینجا کلاس داشتم.کجا؟شهرستان ل.یکشنبه با دکتر سقایی فارماکولوژی داشتیم.از دکتر سقایی بگم.

خانم دکتر سقایی.داروساز هستن با تجربه ای به درازای ۱۵ سال و البته با سواد.منضبط و منظم.نظیر ایشون رو در دوره علوم پایه داشتیم.کی؟دکتر خسروی دیگه.استاد آناتومی.رو غیبت حساس هستن .پس این یکی استاد رو نباید رو کلاسش غیبت کرد.ساعت بعد سمیو داشتیم.بعد از کلی دردسر و عجله که خودمون رو به بیمارستان هاجر رسوندیم،خبر دادن دکتر تو اتاق جراحی هستن و کلاس کنسله.چه ضد حالی!!!

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 8:36

دیروز از اون روزا بود.از اون روزایی که دوست داری زود تر تموم شن.۸ تا ۱۰ فارماکولوژی دکتر امینی.۱۱ تا ۱۲ سمیو عملی قلب.۱۲:۳۰ تا یک امتحان پاتو.یک و نیم تا ۳ و ربع فارماکولوژی با دکتر سقایی! به این ها باید فاصله ۱۵ کیلومتری بین کلینیک و دانشگاه رو برای دادن امتحان اضافه کرد.شب هم که تا سه داشتیم درس میخوندیم. داشتم به این چیزا فکر میکردم که دوست اینترن خسته ای را دیدم.انگار از جنگ برگشته بود.گفتم چی شده ؟گفت : دو روز بیمارستان بوده و خواب به چشماش نیومده! چیزی برای گفتن نداشتم دیگر.یاد این جمله افتادم؛ جگر شیر نداری،سفر عشق مرو!

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 8:36

۲۵ امین کتاب را هم امشب تمام کردم. رمان «و سپس هیچکس باقی نماد» اثر آگاتا کریستی.

باید اعتراف کنم کتاب بسیار زیبایی بود.از آن داستان هایی که هر دو صفحه یکبار تو را به هیجان وا میدارد.در ژانر جنایی و رمز آلود که در تخصص خانم کریستی است.

گاهی با خودم میگویم بعضی ها چه ذهن خلاقی دارند.همین ذهن های خلاق دنیا را زیبا کرده اند همین هایی که فکرشان را در راه درست استفاده کردند.این جور شخصیت ها را دوست دارم.خلاقیت نیمی ازهر کار است.

فکر خوب و فهم درست، آنم آرزوست!

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 8:36

صفحه بندی